تبليغاتX
ایستگاه بعد....آزادی

ایستگاه بعد....آزادی

بی پناهی

 خورشید جاودانه می درخشد در مدار خویش

ماییم که پا جای پای خود می نهیم


و غروب می کنیم هر پسین

آن روشنای خاطر آشوب

در افقهای تاریک دور دست

نگاه ساده فریب کیست که همراه با زمین

مرا به طلوعی دوباره می کشاند؟

ای راز!

ای رمز!

ای همه روزهای عمر مرا اولین و آخرین!

 مرحوم حسین پناهی

 

پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 |

من فكر ميكنم تمام تلاش بشر براي اين است كه در آينده به ياد آورده شود.

پنجشنبه هجدهم آذر 1389 |

رسول خدا فرمود:«همه چشم‌ها در روز قیامت گریانند مگر چشمی که در دنیا از ترس خدا بگرید و چشمی که به نامحرمان نگاه نکند و چشمی که در راه خدا شب را تا به صبح بیدار باشد

پنجشنبه یازدهم آذر 1389 |

نمي دانم از كيست!....

اعتقاد و ییقن به این که حقیقت تنها نزد من است

سرآغاز خشن ترین جنایت ها ست
پنجشنبه چهارم شهریور 1389 |

فقر؟

يك نفر گفته است:

فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ...

فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است ...   

پنجشنبه هفدهم تیر 1389 |

در مجالي كه برايم باقي است

در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن همواره اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس کنند
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده ي عشق
آفريننده ماست

مهربانيست که ما را به نکويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديک ، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد – به گمانم -
کوچک و بعيد
در پي سودايي ست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست

در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس کنند
لاي انگشت کسي
قلمي نگذارند
و نخوانند کسي را حيوان
و نگويند کسي را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بکند

و به جز از ايمانش
هيچ کس چيزي را حفظ نبايد بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
که به جاي مغز ، دل ها را تسخير کند
از کتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسي حرف دلش را بزند

غير ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا ، کسي بعد از اين
باز همواره نگويد:"هرگز"
و به آساني هم رنگ جماعت نشود
زنگ نقاشي تکرار شود
رنگ را در پاييز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خلقت خلق

کار را در کندو
و طبيعت را در جنگل و دشت
مشق شب اين باشد
که شبي چندين بار
همه تکرار کنيم :
عدل
آزادي
قانون
شادي
امتحاني بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم

در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس کنند
و بگويند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
 

مجتبي کاشاني

(سالک)

 


دوشنبه چهاردهم تیر 1389 |

چه قدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده‌ي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن
با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند

(نمی دونم این جمله مال کیه ولی من از توی یک فروم علمی پیداش کردم....)

یکشنبه سی ام خرداد 1389 |

saadi, the king of my heart

Human beings are members of a whole
In creation of one essence and soul
If one member is afflicted with pain
Other members uneasy will remain
If you have no sympathy for human pain
The name of human you cannot retain

saadi,peace be upon his soul

چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389 |

آه اگر آزادی

آه اگر آزادی....

 سرودی میشد در گلوی یک قناری مست

دیگر انیس گوشمان ناله بوف نبود.

چهارشنبه پنجم اسفند 1388 |

کشتگان معشوق

گر کسی وصف او ز من پرسد       بیدل از بی نشان چه گوید باز
عاشقان کشتگان معشوقند       بر نیاید ز کشتگان آواز

دوشنبه سوم اسفند 1388 |
امیرپویان

چه نعمتي است ناداني براي بال هاي پرنده.... دانستن، حجم قفس را به رخ پرنده مي كشد.
خوشا به حال آن پرنده كه نمي داند و بال هايش با قفس فالوده مي خورند:
زين پيش كه دل قابل فرهنگ نبود
از پيچ و خم تعلقم ننگ نبود
آگاهي ام از هر دو جهان وحشت داد
تا بال نداشتم قفس تنگ نبود........

مطالب اخير

بی پناهی

نمي دانم از كيست!....

فقر؟

در مجالي كه برايم باقي است

saadi, the king of my heart

آه اگر آزادی

کشتگان معشوق

امکانات جانبی

RSS 2.0

Design By ParsTheme